جستاری در باب تمایزات سنت‌گرایی با بنیادگرایی از گونه سلفی آن -بخش دوم

در سده های اخیر قلمرو فرهنگی وفکری جهان اسلام شاهد رویش وزایش جریان های فکری متعددی بوده است که می توان آنها را در سه کلان جریان: سنت گرایی، بنیادگرایی ونوگرایی گنجانید.دراین جستار تمایزات سنت گرایی دینی، با بنیادگرایی دینی- اسلامی از گونه ای سلفی گرایانه آن به اختصار بازگو می گردد. دو جریانی که هردو بامدرنیته ناساز می باشند.

 

 

جستاری در باب تمایزات سنت‌گرایی با بنیادگرایی از گونه سلفی آن (بخش دوم)

 

نویسنده: سید حسین همایون مصباح

 


سه- انسان‌گرایی

یکی از محورها و مسائلی که سنت‌گرایی از گونه نصر را با دیگر جریان‌ها متمایز می‌سازد، نگاه و نگرششان به انسان و انسان‌شناسیمی‌باشد. در نگاه و بینش سنت‌گرایان انسان موجودی است:

اولاً- ارزشمند و عزیز با قابلیت‌ها و ظرفیت‌ها متنوع که از شمار مهم‌ترین آن‌ها اراده آزاد، اختیار و مسئول بودن می‌باشد؛ که به دلیل و علت چنان خصوصیات منزلت و مقام امانت‌داری و جانشینی از سوی خدا را در زمین به دست آورده است و همچنان به حضور و وجود دین در زندگی معنا بخشیده و راز نیازمندی آدمیان به وحی را بازگو نموده است و تا جایی این منزلت تقویت گردیده که اراده آزاد یکی از ارکان دین خوانده شده است. «اسلام این سه رکن یعنی عقل و اراده و نطق را-که می‌توان گفت امانت الهی‌اند- پایه و اساس دین قرار می‌دهد... اگر انسان آزاد و مختار نمی‌بود، دین معنایی نمی‌داشت.»(نصر،1383، 81) به‌این‌ترتیب برابر نشاندن اسلام و دین‌داری با جبریت و حرکت در مسیر خطی، تقلیدی و برگشت‌ناپذیر را بیگانه با واقعیت و تحریف حقیقت می‌داند.

ثانیاً- انسان موجودی است مختار و صاحب اراده ازاین‌روی به همین علت و دلیل (اراده آزاد و اختیار) همان‌طوری که می‌تواند خلیفه‌الله در زمین باشد و فرمان‌ها و دستورات حضرت حق را اجرا نماید و عبد مخلص خدا گردد. همچنین ممکن است از شیطان اطاعت کرده و به نمایندگی او در زمین عمل نموده و در مقابل آفریدگارش عصیان کند. چون این پیامد وجودی و منطقی اراده آزاد یعنی توانایی گزینش و انتخاب آزادانه میان خوبی و بدی، حق و باطل، واقعیت و خیال، رحمان و شیطان، دین ورزی و دین‌ستیزی... می‌باشد. اینجاست که خاصه دیگرش یعنی چند ساحتی بودنش نمودار می‌شود که به باور نصر و سنت‌گرایان چون ایشان ابعاد و ساحات معنوی و روحانی اصالت و نقش تعیین‌کننده دارد هرچند انسان جدید از این واقعیت مغفول افتاده است. «انسان اسلامی در آن واحد هم بنده‌ای خداوند است (العبد) وهم جانشین او بر روی زمین (خلیفه‌الله فی‌الارض)...او بر زمین حاکم است اما نه به اعتبار خودش، بلکه به‌عنوان خلیفه خداوند در میان همه مخلوقات؛ بنابراین در برابر خداوند نسبت به عالم خلقت مسئول است و مجرا و معبر لطف الهی برای مخلوقات است... . او به این نکته واقف است که آگاهی او علت و مسببی مادی و خارجی ندارد، بلکه اصل و منشأ الهی دارد... . او همچنین از این نکته آگاه است که قوای معرفتی انسان محدود و محصور به حواس ظاهر و عقل استدلالی نیست... ذهن و عقل انسان می‌تواند به نور عالم معنا منور گشته...»(نصر،1386، 178-179)

ثالثاً- انسان بیش و پیش از هر چیزی موجودی مکلَف و مسئول است؛ مکلف و مسئول در مقابل خدا و سپس در مقابل مردم و جامعه. حقمندی او از درون چنین مسئولیت و مکلفیتش برمی‌آید و به آن برمی‌گردد؛ یعنی خاستگاه و فرودگاه حقمندی انسان، مکلف و مسئول بودنش است؛ بنابراین انسان نخست مکلف و مسئول است وانگه حقمند و به‌تناسب تکلیف حق‌وحقوقی فردی و اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی... پیدا می‌کند. از سوی دیگر سرچشمه و بنیاد حقمندی انسان همانا مسئول و مکلف بودنش در برابر آفریدگارش (الله متعال) می‌باشد. «ازاین‌رو او در برابر خدا و خلق مسئول است و این مسئولیت بر حقوقی که به سبب انسان بودن از آن‌ها برخوردار است، تقدم دارد؛ اما این مخلوق یگانه به سبب انسان بودنش آزاد است که در برابر خداوند عصیان کند و حتی بکوشد جانشینی‌اش را اعمال کند، درحالی‌که عبودیتش را فراموش کرده است». (نصر، بی‌تا، ص 115-116؛ نصر،1383، 338-345)

و پر روشن است هرگاه از چنین مسئولیت و تکلیف نخستین و بنیادین بیگانه گردد، وانگه نه در برابر مردم و جامعه مسئول خواهد بود و نه عملاً خبر و واقعیت بنام حقمندی وجود خواهد داشت. در این صورت روابط عینی زندگی انسان سیطره و تسلط بر دیگران را بیش معرفی نخواهد کرد؛ یعنی تسلط و تسیطر بر دیگران جای تکلیف و حقمندی می‌نشیند؛ که امروز انسان‌گرایی مدرن غربی نماینده آن می‌باشد.

رابعاً- زندگی انسان سنت‌گرا هیچ‌گاه فاقد اصول ثابت، لا تغییر و در ضمن مقدس نمی‌باشد. ازاین‌روی انسان نه‌تنها واجد معرفت قدسی است بلکه فراتر از آن پایه و بنیاد معرفت و دانش او معرفت قدسی و شهودی بوده و دیگر دانش‌ها و معرفت‌هایش اساساً ریشه و سرچشمه در معرفت قدسی دارد. «دنیای متجدد را در پرتو اصول و مبانی ثابت ولا یتغیر به‌نقد می‌کشند... ظرف شناخت ذهن انسان نیست بلکه، نهایتاً و بالمآل عقل الهی است...»(نصر،1386، 161،173)

خامساً- انسان آغاز و انجام روشن و الهی دارد و از بعد هستی شناختی خود بنیاد و خود آفرین نبوده بلکه پیوسته وابسته و آفریده شده موجود مطلق و بی‌نیازی بنام خداوند می‌باشد.

 

تمایز با بنیادگرایان

در این محور و مسئله تمایزات عمیقی سنت‌گرایان با بنیادگرایان ندارد. تنها تفاوت و تمایزی که بین سنت‌گرایی با بنیادگرایی دیده می‌شود این است که:

اولاً- انسان در نگره بنیادگرایان سلفی مشرب به‌شدت شریعت محور بوده و در پی شریعتی زیستن می‌باشند تا اخلاقی زیستن. هرچند عملاً اخلاق را از شریعت جدا نمی‌بینند و درواقع عمل به شریعت را بسنده از آن می‌دانند. چنانکه پیش‌ازاین نصر پابندی و تأکید فراوان آن‌ها را بر یک سری مقررات و قواعد ظاهری برای ایجاد تغییرات، اصلاحات و مدیریت جامعه بازگو نمود. درحالی‌که سنت‌گرایان به اخلاقی زیستن و توجه بر ابعاد روحانی و باطنی دین بیشتر دارند و شریعت را در ادامه و تکمیل آن می‌دانند.

ثانیاً- انسان موجود مکلف و موظف می‌باشد نه حقمند و آنچه امروز زیرمجموعه حقوق و یا حق قرار می‌گیرد به گمان این‌ها جز تکلیف و وظیفه بیش نیستند؛ بنابراین از سنت‌گرایان متمایز می‌گردند چون آن‌ها انسان را ترکیب از حق و تکلیف با حفظ تقدم تکلیف می‌شناسند و این‌ها صرفاً انسان را موجود مکلف می‌دانند.

 

چهار- علم، علم‌گرایی

چهارمین کلان مسئله و محوری که بازنمود تفاوت‌ها و تمایزات سنت‌گرایی با بنیادگرایی از گونه‌ای سلفی گرایانه می‌باشد مربوط به خوانش و بینش آن‌ها نسبت به علم و علم‌گرایی است. از سوی خوانش و بینش یادشده نه‌تنها در یک بعد بلکه در ابعاد و ساحات متنوع علم چون مبانی علم، هدف و غایت علم، روش و متدولوژی علم، دامنه و قلمرو علم، ونیز مسائلی مانند علم و دین و اسلامی سازی علوم انجام‌گرفته و نیازمند پویش افزون‌تر می‌باشد؛ و از سوی دیگر جهت کشف تمایزات ناگزیر از پاییدن خوانش‌ها و تبیین‌های هرکدام در ابعاد یادشده می‌باشیم.

خوانش و باور نصر و سنت‌گرایان هم‌سخن و همگام با ایشان از علم در ابعاد متنوع نامبرده به شرح زیر می‌باشد.

مبانی علم:نصر بر این باور است که علم جدید و اساساً معرفت که علم جدید مصداق و تجلی آن می‌باشد ریشه و بنیاد برتر، متعالی و الهی دارد نه مادی و فیزیکی. درواقع جهان‌نگری و جهان‌بینی وحیانی و الهی که خدا را به‌طور مستمر و پیوسته در حال تصرف و تدبیر در جهان می‌بیند، مبنا و اساس علم و معرفت بوده و چنان تاروپود در کالبد علم حضور داشته و وحدت آن را تضمین و فراهم می‌آورد. ازاین‌روی در معرفت و علم (در تمامی صورت‌هایش) گسست معنا ندارد، بلکه پیوستگی و فراتر از آن وحدت روح حاکم بر آن می‌باشد. ونیز علم هویت و حیثیت معنوی، روحانی و فرازمینی می‌یابد. ازاین‌روی نصر پزشکی و طبابت، مهندسی، اقتصاد، جامعه‌شناسی، فیزیک، شیمی، داروسازی، فلسفه و تمامی شاخه‌های علم را واجد یک اتصال و وحدت درونی می‌یابد.

و دقیقاً در همین مقطع و به علت یادشدهعلم جدید و به‌تبع آن طبق خوانش تجددگرایان از علم (بعداً بیان می‌گردد)، با خوانش و بینش سنت‌گرایان از آن متمایز می‌گردد و نمی‌توان علم مدرن را امتداد علم اسلامی دانست. «بلکه بین علم غربی و علوم اسلامی گسستگی و انقطاع عمیقی نیز وجود دارد. علوم اسلامی عمیقاً با جهان‌نگری اسلامی مربوط است. این علوم عمیقاً در معرفتی مبتنی بر وحدانیت خداوند یا توحید و نگاه نگرشی به جهان ریشه دارد ک در آن حکمت و مشیت خداوند حاکم است و همه‌چیز با یکدیگر مربوط است و وحدت خداوند را در دیار هستی بازمی‌تاباند؛ اما علم غربی به‌عکس بر این تلقی مبتنی است که جهان طبیعی واقعیتی جدا از خداوند یا مراتب عالی‌تر وجود است. در بهترین حالت خداوند به‌عنوان خالق جهان چنان بنایی پذیرفته است که خانه‌ای ساخته و آن خانه اینک مستقل از اوست. در جهان‌نگری علم جدید مداخله و تصرف خداوند در اداره جهان و مراقبت و نظارت مستمر او بر آن پذیرفته نیست...»(نصر،1373، 265)

هدف و غایت علم:به باور سنت‌گرایان هدف و غایت علم حتی به معنای جدیدش:

اولاً- غایت معرفت و علم شناخت واقعیات و کشف حقیقت و رسیدن به آن است نه تسلط و تخریب آن که متأسفانه علم جدید از این مهم بیگانه شده و به دنبال تسلط است تا شناخت واقعیت. «یکی از ویژگی‌های علم جدید که آن را به نحو واضح و اساسی از علوم اسلامی و سنتی متمایز می‌کند همین است که هدف این علم از همان آغاز، قدرت و غلبه بر طبیعت بوده است»(نصر،1373، 276)

و ثانیاً- هدف و غایت علم در معنای نوینش همانا شناخت و کشف وجوه و سطوح خاص واقعیت و حقیقت می‌باشد نه تمامی ابعاد و جوانب آن.

ثالثاً- علم ایدئولوژی نبوده و نباید به آن تبدیل گردد که در این صورت از یک‌سوی به قدرت و ثروت مشروعیت می‌بخشد و در خدمت آن دو درمی‌آید؛ و از سوی دیگر به انحصار و استبداد و انسداد معرفتی می‌انجامد. چون به تنها ملاک و معیار حقیقت درخواهد آمد که به دیگر معیارها اجازه عمل و وجود داده نمی‌شود و تمامی تحلیل‌ها و تبیین‌ها از واقعیات به آن برمی‌گردد. «تحویل گرایی علمی یکی از قدرتمندترین نیروها در دنیای متجدد است... ویکی از مهم‌ترین عناصر تشکیل‌دهنده آن چیزی است که در تقابل با علم به علم پرستی یا مذهب اصالت علم موسوم شده است علم جدید را می‌توان به‌عنوان راه و روش بایسته‌ای برای شناخت جنبه‌های معینی از جهان طبیعی پذیرفت، یعنی به‌عنوان راه و روشی که می‌تواند برخی از ویژگی‌های جهان طبیعی یا مادی و نه همه جهات و جنبه‌های آن را کشف کند...ولی مذهب اصالت علم فلسفه‌ای است که علم جدید را به یک ایدئولوژی کامل و طریقه برای نگریستن به همه‌چیز تبدیل کرده است.»(نصر،1373، 273-274)

روش و شیوه:ازآنجای که علم با توجه به مبانی و اهدافش ماهیت و هویت فرا مادی دارد، طبعاً روش و شیوه آن منحصراً کمی و زندانی عوامل و سازوکارهای مادی و محسوس نخواهد بود. به تعبیر دیگر مشاهده، تجربه، آزمون‌های حسی، استقراء و استدلال تنها سازه‌های اصیل روش‌های علمی نمی‌باشند بلکه فراتر و مهم‌تر از این‌ها علم و دانش مبتنی و برساخته روش‌ها ودادهای فراحسی می‌باشد که از آن‌ها به شهود، دریافت و تعقل شهودی یاد می‌نمایند؛ که نقش و سهم این عوامل و یا سازوکارها در تبیین و کشف حقیقت بسی تعیین‌کننده‌تر از روش صرفاً حسی و تجربی و استدلالی است. ازاین‌روی نصر سخن از امکان ادغام این‌گونه معرفت محدود (علم جدید) در سلسله عالی‌تر معرفت می‌گوید: «می‌توان آن را در طرح یا سلسله‌مراتب کلی تراز معرفت ادغام کرد که در آن صور عالی‌تر معرفت بر معرفت یا دانشِ جنبه‌های کمی طبیعت که به مدد روش‌های علمی جدید حاصل‌شده است تفوق دارد ولی ضرورتاً مخالف و منکر آن نیست.»(نصر،1373،273-274) ونیز نیرو عقل که عامل و فاعل شناخت از گونه علمی و غیرعلمی می‌باشد هنگامی به کمال می‌رسد و یا به‌طور کامل عمل می‌نماید و حقیقت را بازمی‌تاباند که تعقل شهودی فعال و عملگر گردد «...و درواقع قوه عاقله بشری در حالت کمال و تمامیت خود مستلزم عمل کرد صحیح عقل دل وهم عقل ذهن است که اولی عقل شهودی و دومی عقل تحلیلی و بحثی است. این دو عملکرد در کنار هم پذیرش، تبلور، صورت‌بندی و سرانجام ارتباط با حقیقت را ممکن می‌سازد...»(نصر،1380، 266)

دامنه و قلمرو:با در نظر داشت مبانی، اهداف و روش یادشده، قهراً دامنه و قلمرو علم و معرفت فراتر از طبیعت و وجوه فیزیکی هستومندها می‌رود و محدود به این ساحت نمی‌گردد، بلکه ساحات متافیزیکی و روحانی، معنوی و باطنی هستومندها را شناسایی و به آن‌ها رهنمون می‌باشد. تاریخ علم و ماهیت علوم در اسلام این واقعیت را به‌روشنی اثبات و بازگو می‌سازد.

علم و دین:از دیگر محورها و مسائل کلیدی در این باب همانا رابطه و تعامل علم با دین می‌باشد. در این باب نظریه‌های چندی ارائه‌شده است که به‌طورکلی بازنمود:1. ناسازگاری و تعارض طوری که هرکدام عرصه را برای دیگری تنگ‌تر نموده و در پی بیرون راندن هم می‌باشند. 2. تفکیک در عملکرد، مبانی، مسائل و ساحات است که رهیافت آن همانا عدم تعامل، دادوستد و ارتباط به‌مثابه دو واقعیت بیگانه از هم می‌باشد. 3. سازگاری میان آن دو حاکم است. منتهی طیفی از سازگاری را می‌توان مشاهده نمود مثل؛ تائید دوسویه آموزه‌ها و گزاره‌های علمی و دینی، تفسیر و تعیین مصداق از سوی هرکدام، تائید یک‌سویه از سوی علم و یا دین، تولید آموزه‌ها و گزاره‌ها.

نصر بین علم و دین (اسلام) سازگاری از گونه‌ای تولیدی قائل است؛ بدین معنی که در نگره ایشان علم یک ساحت و سازه‌ای معنوی، روحانی و قدسی دارد. چون بنیاد و ریشه اصیل علم در وحی و عقل الهی استوار و استقرار دارد و پیوسته ازآنجا سیراب می‌گردد و حداقل علم اصیل اسلامی که علم جدید را نیز در خویش دارد از لایه درونی قرآن برمی‌آید. ازاین‌روی با صراحت اعلام می‌دارد که علم و دانش از دین استخراج می‌شود و قرآن و سنت معتبر مولِد علم به‌صورت کلی آن می‌باشد.

اسلامی سازی علوم:یکی از دغدغه‌ها و واکنش‌هایی که در مواجهه با سلطه و پیشروی فرهنگی، نهادی، جغرافیایی، سیاسی، نظامی، اقتصادی و... غرب در حوزه تمدنی و زیستی مسلمان تقریباً از دویست و اندی سال پیش به این‌سوی (غالباً پس تسلط انگلیس بر تمام شبه‌قاره و شکست حاکمیت و نفوذ چندین قرنی مسلمانان در آنجا ونیز حمله ناپلئون به مصر) شکل‌گرفته و چنان راهکاری برای مقابله ونیز غلبه و پیروزی بر غرب مطرح گردیده است، اسلامی سازی علوم جدید می‌باشد و این حرکت به‌طور سازمان‌یافته و سازمان‌دهی شده (تأسیس دانشگاه‌ها و همایش‌های تخصصی) آن معمولاً از سالیان 1974-1970 میلادی در چند کشور اسلامی آغاز گردید.

نصر از شمار سنت‌گرایانی است که پروژه اسلامی سازی علوم را دنبال نموده است هرچند نتایج به‌دست‌آمده و اقدامات انجام‌شده در این زمینه را کامیاب و مثبت نمی‌بیند. با آن‌هم ناامید نگردیده و اسلام سازی علوم را هم شدنی و ممکن وهم برای جهان اسلام ضرورت می‌داند و اقدامات لازم و راهکار عملیاتی شدنش را این‌گونه ترسیم می‌کند:

اولاً- نگاه به واقعیت و کشف حقیقت مهم‌ترین عنصر علم و معرفت است؛ و این نگاه همواره مبتنی و برآمده از جهان‌بینی وجهان شناسی می‌باشد. جهان‌بینی و یا نگری الهی طبعاً به واقعیت رنگ دینی و خدایی می‌دهد و حقیقت را الهی می‌سازد.همان‌طوری که جهان‌شناسی و نگری مادی به واقعیت شناسنامه فیزیکی و مادی صادر می‌نماید. علم اسلامی تابع و برساخته جهان‌نگری الهی و توحیدی است ازاین‌روی هم مقدس‌اند وهم وحدت بر آن‌ها حاکم بوده و معطوف به توحید و تعالی می‌باشند؛ بنابراین نصر هضم و جذب علم جدید غربی و زایش و رویش علم جدید و اصیل اسلامی را تنها در سایه تبعیت و ابتناء برجهان نگری توحیدی میسور و عملی می‌بیند و آن را لازم می‌داند. «ضروری است که جهان‌بینی اسلامی مجدداً کشف و به زبان دنیای معاصر تدوین شود. فقط در این قالب است که می‌توان هر مجموعه خارجی شناخت از قبیل علم جدید را بررسی، نقد و جذب و عناصر بیگانه با این جهان‌بینی را دفع کرد... و کل علم و فن‌آوری جدید را بر اساس جهان‌بینی مستقل اسلامی مشاهده کرد که ریشه‌های آن درونی الهی نهفته است...»(نصر، نشریه نامه فرهنگ 30)

ثانیاً- نگاه به واقعیت هماره برساخته و استوار بر نظام ارزشی می‌باشد و قهراً این نظام سیما و ساحت واقعیت را دگرگون می‌سازد و ازآن‌رو که علم اسلامی مبتنی بر نظام ارزشی و اخلاقی الهی است، طبعاً ساحت و سیمای واقعیت بسی متفاوت از حالتی است که نگاه به آن در فقدان نظام ارزشی و یا با نظام ارزشی کاملاً سکولار انجام می‌گیرد. اینجا واقعیت موجود پویا وزنده است که بازنمود بایدها و هست‌ها هر دو بوده و واجد سرشت و فطرت الهی می‌باشند و ساحت آن از ماده فراتر می‌رود. ازاین‌روی نصر برای اسلامی سازی علوم در جهان مدرن ترکیب و تلفیق علم و اخلاق را از طریق شالوده‌ها و ساختارهای نظری، فلسفی و توحیدی آن و نه به‌واسطه دانشمندان ارزش‌مدار لازم و ضروری می‌داند. «مهم‌ترین اقدام برای علم اسلامی واقعی تلفیق مجدد علم بااخلاق نه از طریق شخص دانشمند بلکه به کمک ساختارهای نظری و شالوده‌های فلسفی علم است... در دنیا جدید هیچ پیوند منطقی بین علم و اخلاقیات وجود ندارد.»(نصر، نامه فرهنگ 30، ص 57)

ثالثاً- فعالیت علمی مثل؛ بکار گیری مفاهیم، ابزار، روش‌ها، نظریات، جهت‌گیری‌ها، تحمیل معانی و... نیز تابع از جهان‌نگری وجهان شناسی هستند؛ بنابراین جهان‌بینی اسلامی حاکم بر فعالیت علمی مستلزم آن است که ماهیت و کارکرد علم را تنها کشف «چگونگی» روابط و پدیده‌ها ندانسته بلکه فراتر از آن کشف و شناسایی «چرایی» را در تعاملات و ارتباطات رویدادها و پدیده‌ها بر آن بیفزاییم. به‌این‌ترتیب علم اسلامی ترکیب از «چگونگی و چرایی» است برخلاف علم مدرن که تنها برساخته «چگونگی» می‌باشد.

رابعاً- اصول جهان‌نگری علوم و معرفت‌ها یکسان و واحد می‌باشد که ضرورتاً همانا اصل توحید و وحدانیت است. چنانکه پیش‌ازاین بیان گردید.

خامساً- معرفت در تمامی اشکال و صورش ازجمله علم سرچشمه در عقل الهی دارد و تجلی آن می‌باشد. ازاین‌روی اصول تمامی علوم در قرآن و سنت معتبره بازتابیده است و از آن استحصال می‌گردد. «قرآن بر طبق نظرگاه اسلام سنتی اصل و ریشه‌ی تمامی دانش‌ها را در خود دارد. البته نه به‌تفصیل و جزءبه‌جزء... قرآن ام‌الکتاب است؛ چراکه جمیع معارف اصیلی که در «تمامی کتب» مندرج است در اصل از دامان آن زاده شده است.» (نصر،1386، 210-211) و به همین دلیل تبیین و تدوین مفهوم اسلامی از طبیعت و واقعیت بر اساس آموزه‌های قرآن و سنت ممکن و لازم می‌باشد.

سادساً- جهت اسلامی سازی علوم، پرورش دانشمندانی که علوم تجربی و کاربردی جدید، علوم پایه و نظری را در سپهر جهان‌بینی اسلامی فرابگیرند و به بازاندیشی آن متناسب با جهان‌بینی اسلامی بپردازند ونیز دانش را بدون در نظر داشت سود مالی و مادی آن دنبال و پی گیری نمایند ضروری می‌باشد. «باید به تعداد کثیری از دانشجویان مسلمان امکان داده شود تا در عالی‌ترین سطح به مطالعه علوم جدید به‌خصوص علوم پایه بپردازند که غربی‌ها نام علوم محض رامی نهند...مسئله مهم دیگر تربیت دانشمندانی است که به علم فارغ از سودمندی آن می‌پردازند...علم غربی را به بهترین وجه فراگیریم و درعین‌حال شالوده‌های نظری و فلسفی آن را در بوته نقد قرار دهیم. سپس از رهگذر تسلط بر این علوم به اسلامی کردن علم بپردازیم.»(نصر، نامه فرهنگ 30 ص 55) و همچنین احیاء علوم سنتی اسلام مثل طب سنتی و... برای عملیاتی شدن آن مهم لازم است. چون با این عمل دو هدف عمده حاصل می‌گردد از یک‌سوی اعتمادبه‌نفس در میان مسلمانان برای ایجاد تمدن پیشروی زنده می‌گردد؛ و از سوی دیگر موجب تغییرات سازنده اقتصادی و اجتماعی در جامعه اسلامی می‌باشد. «اقدام مهم دیگر احیای علوم اسلامی سنتی در هر زمان و مکان ممکن به‌خصوص در حیطه‌هایی مانند پزشکی، داروشناسی، کشاورزی و معماری است. چنین اقدامی نه‌تنها موجب اعتماد بیشتر مسلمانان به فرهنگ خودی می‌شود، بلکه پیامدهای اجتماعی و اقتصادی عظیمی دارد.»(نصر، نامه فرهنگ 30، ص 57)

 

تمایز با بنیادگرایان

بنیادگرایان سلفی مشرب هرچند با تمدن غربی، عقلانیت مدرن و مدرنیته سر ناخوشی دارند و تمامی مشکلات و درگیری‌ها و عقب‌گردهای جهان اسلام را مربوط و مرتبط با غرب و برآمده عملکرد تمدن سلطه‌طلب غربی می‌دانند. ولیکن نسبت به علم و دانش جدید و نیز فنّاوری‌های نوین موضع‌گیری‌های نرم، انضمامی و جذب دارند. حتی تندروهای چون سلفی یون و وهابیت از هردو کاملاً استفاده به عمل می‌آورند. «این نگرش (علم‌گرایی جدید) در بخش بزرگی از جهان اسلام متداول است... نه‌فقط در بین متجددان بلکه در میان برخی از محافظه‌کارترین عناصر فقهی جامعه اسلامی می‌توان یافت که به‌رغم انکار همه کاربردهای خرد در تفکر اسلامی، علم‌گرایی را تقریباً بی‌چون‌وچرا می‌پذیرند»(نصر، نامه فرهنگ 13، ص 54)

بنیادگرایان بر این باورند که علم جدید با صورت و سیرت جدیدش یعنی با مؤلفه‌های ساختاری و کارکردی که ماهیتش را می‌سازد از قرآن و سنت بیرون می‌آید و استنباط می‌گردد و عملاً در خدمت شریعت درمی‌آید؛ بنابراین نگرش و بینش؛ اولاً- علم همان مبانی و جهان‌شناسی مخصوص دنیوی و مادی خودش را دارد. ثانیاً- روش و شیوه پژوهش علمی همانا مشاهده، تجربه، آزمون‌وخطا ناظر به امور محسوس و آزمون‌پذیر و استدلالی می‌باشد.

ثالثاً- دامنه علم محدود به شناخت سیمای خاص از واقعیت فیزیکی است نه تمامی ابعادش. در این سه امر با تجددگرایان همسو می‌باشد. گرچه در استنتاج منطقی و تولیدی علم جدید از اسلام با تجددگرایان مخالف است چون آن‌ها چنین رابطه تولیدی را ناشدنی می‌دانند برخلاف بنیادگرایان که از آن دفاع می‌نمایند.

رابعاً- بین علم و دین سازگاری و همسویی می‌بیند منتهی بیشتر از گونه تفسیر، تائید و تثبیت مدعیات و داوری‌های دینی از سوی علم.

خامسا-چون علم جدید موردقبول اسلام است و از آن استحصال و استخراج می‌گردد، طبعاً اسلامی شدن علوم به این معنا ممکن می‌باشد.

سنت‌گرایان اسلامی از بنیادگرایان اسلامی سلفی مشرب در هر پنج مورد یادشده متمایز می‌گردد و ریشه آن نیز برمی‌گردد به جان‌مایه اصلی بینش و خوانش سنت‌گرایان از علم که آن را تابع و برساخته‌ی جهان‌بینی توحیدی دانسته که چنان روح واحد در تمامی بدنه و ساختار علم نفوذ و حضور دارد و به آن هویت و کارکرد کاملاً متفاوت و متمایز از علم به معنای جدیدش می‌بخشد و دامنه‌ی آن را تمامی لایه‌های واقعیت و حقیقت و سیماهای متنوع واقعیت فیزیکی می‌داند؛ و غایت آن را رسیدن و کشف حقیقت نه تسلط بر آن می‌خواند و مبانی آن را در جهان متعالی و الهی می‌رساند و استدلال و تعقل شهودی را به‌مثابه عنصر تعیین‌کننده در آن معرفی می‌کند. طبعاً سازگاری علم و دین و استخراج آن از قرآن و سنت ونیز اسلامی سازی علوم طبق این بینش و نگرش بسی متفاوت و متمایز از بینش و خوانش بنیادگرایان از علم می‌باشد. هرچند تشابه لفظی در سازگاری علم و دین و اسلامی سازی علوم و یا استنباط علم از وحی در هردو جریان به چشم می‌آید ولیکن آن تنها در حد الفاظ است و در معنا و مقصود کاملاًمتمايز و متفاوتمی‌باشند.

 

پنجم- سکولاریسم

به گمان و باور نصر مهم‌ترین خطر و چالش فعلی و آتیه فراروی دین و تمدن اسلامی همانا سکولاریسم می‌باشد. «بزرگ‌ترین تنش نه بین اسلام و غرب که بین دین و سکولاریسم است. سکولاریسم دگماتیسم ایدئولوژی بسته، طرد کننده و بدون تسامح در حال حاضر است.بزرگ‌ترین چالش برای اسلام نحوه مواجهه یا همزیستیبا سکولاریسماست»(نصر،1382) سکولاریسم هم به‌مثابه عامل مولِد و هم چنان محصول متولد از عناصر چهارگانه فکری پیش‌گفته مدرنیته که درواقع روح آنرا می‌سازد و در تمامی ساحات و لایه‌های فکری و مادی آن نفوذ و حضور تعیین‌کننده دارد. با اسلام و ادیان الهی در تمامی عرصه‌ها و ابعادش نه‌تنها غیرقابل‌جمع می‌باشد بلکه متضاد و متنافیبا آن است. چون ریشه‌ها و بنیادهای قدسی، متعالی و الهی آدم و عالم، عقل و علم را انکار و مطرود می‌داند و ارزش‌های ثابت و معنوی را بیهوده می‌پندارد و تمامی ساحات و سیمای هستی و حیات را در صورت مادی و دنیایی آن زندانی نموده و برای انسان حیات پایندان را برنمی‌تابد. درنتیجه دین و اخلاق، انسان و جهان، عقل و علم بتمامه دنیایی می‌شوند. «مفهوم موردنظر ما از کلمه مدرن تمام اموری است که در چهارچوب جهان مادی قرار می‌گیرد و از اصول ثابت ولا تغییری که در حقیقت مهارکننده و کنترل‌کننده‌ی همه امورند و از طریق وحی در عام‌ترین مفهوم آن به بشر رسیده جداشده‌اند.»(نصر، بی‌تا، ص 28)

 

تمایز با بنیادگرایان

سنت‌گرایان با بنیادگرایان سلفی مشرب در مسئله واکنش و مواجهه با سکولاریسم تمایزات قابل‌توجه نداشته و بیشتر همسو می‌باشند. به‌عبارت‌دیگر هرچند از حیث مبنا و روش مواجهه، تفاوت‌های میان آن‌ها وجود دارد ولیکن نتیجه واکنش بیشتر همسان می‌باشد.

 

منابع

1- نصر، سید حسین (1383 الف)، قلب اسلام، ترجمه مصطفی شهر آئینی، تهران-انتشارات حقیقت.

2- نصر، سید حسین (1380)، معرفت و معنویت، انشاءالله رحمتی، تهران-نشرسهروردی.

3- نصر، سید حسین (1383 ب)، آرمان‌ها و واقعیت‌های اسلام، شهاب‌الدین عباسی، تهران-دفتر پژوهش‌های سهروردی.

4- نصر، سید حسین (1383 ج)، اسلام و تنگناهای انسان متجدد، انشاءالله رحمتی، تهران-پژوهش‌ها و نشر سهروردی.

5- نصر، سید حسین (1386)، اسلام سنتی در دنیای متجدد، محمد صالحی، تهران- دفتر نشر و پژوهش‌های سهروردی.

6- نصر، سید حسین (1373)، جوان مسلمان و دنیای متجدد، مرتضی اسعدی، تهران-هما.

7- نصر، سید حسین (بی‌تا)، تأملاتی درباره انسان و آینده تمدن، مرتضی فتحی زاده، نشریه پژوهش‌های علوم انسانی شماره 4، صص 120،115-116.

8- نصر، سید حسین (بی‌تا)، تأملی در اسلام وزندگی مدرن، مهدی حبیب‌اللهی، نشریه حوزه اصفهان شماره 11، ص 28.

9- نصر، سید حسین (1382)، اسلام و غرب؛/گفت‌وگو با ایشان/، ترجمه فاضل لاریجانی، نشریه همشهری 20 و 21/6/1382. برگرفته ازجمله:Voice Across Boundaries

10-نصر، سید حسین (بی‌تا)، فلسفه اسلامی و خاستگاه‌های آن، ضیاء تاج‌الدین، نشریه نامه فرهنگ 13.

11-نصر، سید حسین (1383)، گفت‌وگو جهانبگلو با نصر، وقایع اتفاقیه 7 و 9/2/1383.

12-نصر، سید حسین (بی‌تا)، جهان سنتی ما اخلاقی است؛ گفت‌وگو با نصر، برگرفته از سایت آکادمی مطالعات ایرانی-لندن 2004-2010.

13-نصر، سید حسین (بی‌تا)، جهان‌بینی اسلامی و علم جدید، نشریه نامه فرهنگ 30.

 

نقل مطالب با ذکر منبع و عنوان « مرکز پژوهشی جامعه المصطفی مشهد » بلامانع است .

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در دوشنبه, 23 مهر 1397 09:37
  • اندازه قلم